خرید بک لینک
وقتی برای مدت طولانی فقط برا خودت مینویسی، نمیدونی پوینت برای دیگران نوشتن چیه اصلاً. نسبت به پستی که شش ماه پیش نوشتم، خیلی چیزها عوض شده و اینجا تعریف نکردنش من رو مثل قبل نمیترسونه. ولی اون روز یکی توی توئیتر نوشته بود بعضی وقتها آدم برا زندگیش یک شاهد میخواد، منظورش دوست نزدیک یا پارتنر بود، ولی توی مقیاس کلیتر این وبلاگ در طول زمان برای من همین کاربرد رو داشت. دیروز دهمین روزی بود که پشت سر هم رفتم پیادهروی، اونم وقتی قبلش اصلاً نمیخواستم برم. ولی دیدن دهمین زنجیر روی زنجیرهی پیوستگی با وجود ADHD یعنی یک چیزی مثل فتح یک قله کوچیک. شاید به نظر بیاد دارم اغراق میکنم ولی هر بار که به یک پروسهای فکر میکنم، همه چیز endless به نظر میاد؛ زمان، تسکها، سختی انجام کار، درحالی که مثلاً هنوز فقط یک هفته گذشته. رفتم. تا وسطهای راه هنوز هم از سختیش چیزی کم نشده بود، ولی بعد قدمشمار رو نگاه کردم و با خودم گفتم half way there! بعد انگار افتاده باشم توی سرازیری، رفتم و رفتم، بیشتر هم میتونستم برم، ولی مهارتی که توی زندگی باید یاد بگیری اینه که بدونی کجا دیگه باید رها کنی. کجا دیگه بسه و زندگی فقط اون لحظه و امروز نیست، باید بتونی فردا هم بری. فردا و فرداهاش، باید بتونی به مقدار خوبی هم بری وگرنه تغییری ایجاد نمیشه، یا اونقدر کوچیکه که ناامیدت میکنه. احتمالاً من دیگه فقط در مورد راه رفتن حرف نمیزنم، اینجا یاد کتاب «از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم» موراکامی افتادم. از دویدن حرف میزد ولی فقط از دویدن حرف نمیزد، و باید با این دید کتاب رو میخوندی. امروز احتمالاً دوباره بخونمش. صبح داشتم کارهای خونه رو انجام میدادم و این طور به نظر میومد که در یک لوپ بیپایان

برچسب: نویسنده: سپیده کریمیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 20:18

صفحه بندی